در زمان هایی که جدال های سیاسی اوج می گیرد و جناح ها و افراد مختلف منتسب به گروه ها و نحله های سیاسی در کارزارهای سیاسی به نبرد می پردازند, و بخصوص وقتی به صحبت ها و شعارهای آنان توجه می کنی, از خود می پرسی که : خوب که چی؟ حالا فلان آقا به فلان پست رسید یا نرسید, مگر چه اهمیتی دارد؟ آیا ارزش آن را دارد که ما همه اعتقادات و مراممان را صرف رسیدن به مقامات گذرای دنیای کنونی نموده و همه توان و هم و غم خود را برای آن مصروف داریم؟

 

 

 

در اثنای بررسی جواب های ممکن برای این سئوال, به ناگاه ممکن است در نزد سئوال کننده موضوع ارتباط بین دین و سیاست مطرح گردد. موضوعی که در سالیان اخیر, و بخصوص در دوران اصلاحات و سازندگی در خصوص آن در سطح عمومی جامعه بحث های زیادی شد. آنچه که در ادامه می آید, تحلیل و برداشتی از این موضوع در منظرهای مختلف می باشد.

 

1) در بررسی ارتباط بین دین و سیاست, برخی به سابقه های تاریخی موجود در بهره برداری حکمرانان و متولیان امور جامعه در بهره برداری از باورهای دینی مردم و سوء استفاده از آن برای تحکیم قدرت و سیطره خود بر جامعه صحبت می نمایند. شاید مصادیق بارز این نوع ارتباط بین دین و سیاست, آن چیزی است که در برخی از حکام صفویه , و یا شاه مخلوع که برای تلطیف دیدگاه مردم گاهی به زیارت حضرت رضا می رفت و نظایر آن باشد که در بسیاری از نقل قول ها و سخنرانی ها درباره آنها می شنویم.

 

2) بر اساس همین استنادات تاریخی این عده نتیجه می گیرند که به خاطر ضرورت جلوگیری از سوء استفاده حکام از باورها دینی, باید دین از سیاست جدا باشد تا جلوی این موضوع گرفته شود. حتی یکی از آن کج سلیقه های سیاسی که در سالیان گذشته حرف های او تنش های زیادی در سطح جامعه پدید آورد, این موضوع را تحت عنوان "دین افیون ملت ها" مورد اشاره قرارداد. از قضا, موضوع نگارنده در این خصوص با مقدمه گزاره معتقدین به این مسئله, کاملا موافق است: یعنی دین را نباید برای تحمیق توده ها و قدسی نشان دادن نهاد حاکمیت (البته صرفا در دوران غیبت و عدم حضور امام معصوم!!) مورد سوء استفاده قرار داد.

 

3) اما از جمله سئوالاتی که در این راستا مطرح می گردد آن است که : اولا آیا دین در ذات خود آموزه هایی که جلوی سوء استفاده از آن را در جهت های مختلف از جمله تحمیق مردم بگیرد, ندارد؟ و ثانیا آیا استفاده غلط از باورهای مردم لزوما به معنای جدا دانستن دین از سیاست خواهد بود یا آن که باید سیاسیون خود را عوض نموده و از باورهای دینی سوء استفاده ننمایند؟ در تایید این موضوع می توان به گفته آن روحانی سالک و شجاع, یعنی سیدحسن مدرس استناد نمود که گفت: سیاست ما عین دیانت ماست. این عینیت قطعا به معنای آن است که آنچه در بطن دین مبین اسلام درخصوص نحوه اداره امور جامعه, که از آن به واژه سیاست یاد میشود, آموزه های فراوانی وجود دارد که توسط پیروان آن لازم الاتباع می باشد. مطالعه در سنت و سیره پیامبر و معصومین نیز به ادعای فقها و علمای بزرگ دینی, از جمله حضرت امام, به ما می فهماند که آنچه که در احکام فردی و عبادات برای مسلمین آورده شده, در واقع زمینه چینی و آماده سازی آنان برای عمل به احکام و قوانین اجتماعی و سیاسی است.

 

4)آنچه که در این بین بسیار مهم و قابل توجه می باشد آن است که در طول سالیان بعد از اسلام و تا قبل از تشکیل جمهوری اسلامی به همت امام خمینی و مردم ایران, بغیر از شخص پیامبر اکرم (ص), امیرالمومنین و مقداری از دوره امامت امام حسن (ع), هیچگاه میدانی برای پیاده سازی و عرضه احکام سیاسی و اجتماعی اسلام عزیز فراهم نیامد. این موضوع همان چیزی است که حضرت امام در وصیت نامه خویش و در سخنان خود در طول سالیان بعد از انقلاب بارها و بارها بدان اشاره داشته اند. پس از این موضوع می توان نتیجه گرفت که تجربه عملی از پیاده سازی احکام اجتماعی و سیاسی اسلام, بسیار کمتر و محدودتر تجربه اجرا و پیاده سازی احکام عبادی و فردی است. لذا عدم باور افراد مختلف و البته روشنفکر به آنچه که می توان در اثر عمل به این اجکام بدست آید, تا حدودی قابل درک است. اگر چه تفاوت نظام های ارزشی حاکم بر اذهان این افراد نیز, مانع بسیار بزرگی در درک این حقایق و دستاوردها خواهد بود.

 

بر اساس آنچه که ارائه شد, می توان ادعا نمود که از منظر فریب دادن و تحمیق مردم, البته اسلام از سیاست جداست و یا بهتر باید گفت: اصلا در اسلام سیاستی که مبتنی بر تحمیق باشد وجود ندارد. و از سوی دیگر در ذات و حقیقت دین مبین اسلام, حتما آموزه های بی نظیر و بی بدیل سیاسی و اجتماعی وجود دارد که عمل به آنها قطعا جوامع بشری را به سعادت خواهد رساند. در این بین شاید بتوان دو مانع عمده در تحقق این مسئله را مورد اشاره قرار داد. اول آن که در زمان ما بدلیل عدم حضور معصوم درک ما از آن همه احکام و دستورات نورانی محدود و ناقص خواهد بود. اگر چه در همین رابطه ما موظف به حرکت در جهت خواست آنان و عمل به توصیه های آنان در حد توان می باشیم. و دوم آن که عدم باور ما به کامل بودن و  راه نجات بودن این احکام و دستورات می باشد. به نظر می رسد در طی سالیان اخیر, دلیل اخیر نمود بیشتری داشته باشد, که جای تامل و دقت بسیار زیادی است.